در اوج غمم دانم که تویی غم گشایم
پس نامت بنهم غم گشای دل و جانم
غمی سنگین بر گرفته روح و تن من
تو بگو چه کنم ای غم گشایم؟
راهی بنما ای راهنمای همه عالم
راه من چیست ؟ بگو تا راهم بدانم
غم بی تو بودنم تسکین یافت
غم با تو ماندنم شد قاتل جانم
من چه کنم اگر راه به بی راهه رود ای غم گشایم
به کدامین کس بگویم من بی تو تباهم
اگر دستم را تو نگیری ای غم جانم
که تواند که بگیرد دست این جان داده ی راهت
نتوانم که بگویم کمکم کن به حرمت عشقی که به تو دارم
که این رو سیاه را لایق آن عشق ندانم
گویند که تو مهربان ترینی در همه عالم
تا کی در غم هجران تو نالم ای مهربانم
خوشحالم از این ناله و سودای درونم
که بی آن پست تر از پست ترین پست جهانم
امیدم همه آن است که این غم جان سوز
مگر با وصل تو آرام نگیرد ای آتش جانم

